
عید قربان، طنین آبی ایمان...
آقای رئیس جمهور! بسیجی بارانی شنیدنی است و دیدنی..
آقای رئیس جمهور! این بار تو صیادشان باش...
عطر اندیشه آقای رئیس جمهور...
قصه آبان آبی 88
خادم آقا می آید...
آقای رئیس جمهور! به رنگ تو که باشدآسمان هم سبز است
آقای رئیس جمهور و ماهی قرمز تنگ بلور آرزوها...
ریحان باغچه سیمانی آقای رئیس جمهور!
آقای رئیس جمهور! دلت را قاب کدام لاله کرده ای ؟
نیویورک با کت و شلوارهای مشکی...
سیب سرخ خدا در قنوت فطر هر دل سیب سرخ...
آقای رئیس جمهور! سلما می خواهد با ستاره هایش...
آقای رئیس جمهور!فرشته ها مهمان سفره ات می شوند؟
هواشناسی گفت...
ایران به روایت دهم...
آقای رئیس جمهور! ماه شو به نشانی از ماه خدا...
آقای رئیس جمهور! بوی رجایی نباشید...
فصلی که به پای هر انتخابش مهر احمدی نژاد می نشیند!
آقای رئیس جمهور! سوگند بخورید...
تنفیذ مردی که عشق را جا می گذارد...
آقای رئیس جمهور! انتخاب تو یعنی ایران...
پایگاه اطلاع رسانی دفترمقام معظم رهبری
پایگاه اطلاع رسانی دفترنشر آثار مقام معظم رهبری
پایگاه اطلاع رسانی نهاد ریاست جمهوری
پایگاه اطلاع رسانی دولت
یادداشت های شخصی دکتر محمود احمدی نژاد
مصائب احمدی نژاد
احمدی نژاد رو عشقه
تایپ نوشته های یه زمینی!
سنگر
خادم ملت
موضوعات روز
نارنج سبز
همه جای ایران سرای من است
مصائب احمدی نژادیزم
شاید اسطوره شویی
سرفراز باشی میهن من
پاسخ سبزکها را می دهیم
دزدگیر 88
محمود دوست داریم
حقیقت شیرین
ستاره سیاست
انتهای دوست داشتن... آن سوی ابدیت
دل نوشته هایی از سیاست
به عشق دکتر
سبز مخملی
آلما
90 سیاسی
سحرخیز مدینه کی میایی
ظهور بسیار نزدیک است
راه عشق
تاک بیدار
یادداشت های یک ناراضی
تا آخر هستیم
دوستداران دکتر احمدی نژاد در استان بوشهر
نی حدیث راه پر خون می کند
آئینه ها
غالبون
کاشمر حامی
تشکل دانشجویی صبح امید-واحد آزاد دندانپزشکی
شهید رسول فاتح
من یک ایرانی هستم
بهار مهربانی
::
آذر 1388
::
آبان 1388
::
مهر 1388
::
شهریور 1388
::
مرداد 1388
*بنام خدای همیشه بهار*
اَللهُم عَجِل لِوَليکَ الفَرجَ والعافيه وَالنَصر وَ اجعَلنا مِن خير اَنصاره ِو اَعوانه وَالمُستَشهَدينَ بَينَ يَدَيه
عید قربان، طنین آبی ایمان...
طلوع خورشید عید قربان، طنین آبی ایمان و سربلندی انسان در بلندترین قله تاریخ دلداگی نورباران.

آقای رئیس جمهور! بسیجی بارانی شنیدنی است و دیدنی...
آقای رئیس جمهور!
این روزها چفیه ها دانه دانه بارانی می شوند، چفیه های چهارخانه سفید و سیاه!
هر دانه باران، مهمان یکی از خانه هاست.
این روزها چفیه ها گردن آویزی شده اند بر گردن های بارانی، شاید گردن آویزی بارانی!
تو که مرد بارانی همین راهی! من چه می گویم...
مرد بارانی کبوترانه هایی که از اهالی ۵ آذر است...
از همان پنجاه و هشتی ها تا هشتاد و هشتی ها!
از همان آدم های بارانی که رنگ خاکشان را باران شسته و حالا بارانی تر از همیشه!
آقای رئیس جمهور!
یک بسیج بارانی بودن، زیر نم نم نم دانه هایش قدم بارانی زدن، از باران گفتن و شنیدن، همسایه دیوار به دیوار باران شدن آن هم بی بارانی های باران خورده با همان پوتین های شسته از خاک بارانی شنیدنی است و دیدنی، نه به چشم خیس آسمان و گوش تر زمین! شنیدنی به عشق و دیدنی به عاشقی.
آقای رئیس جمهور!
بسیجی بارانی تا زیر شرشر باران مردی که قامتش شقایق بسته بر باران گفته های ابر دانه های سپیدآبی، شنیدنی است و دیدنی، نه به چشم خیس آسمان و گوش تر زمین! شنیدنی به عشق و دیدنی به عاشقی.
همان سید علی که از طایفه باران است و هرکه باران خورده اش به رنگین کمانی می نشیند که هفتاد رنگ به آسمانش نقاش می شود.
همان سید علی که باران می شود بر غنچه واژه بسیج تا بشکوفد به شکوه گل و به عطر نشیند از آن سال تا این روز!
همان سید علی که می بارد بر...
تو بگو!
بر چه؟
شاید به نگاهی که نگاهش آرام باران است و بارانی قصه می بارد! بارانی غصه می بارد! بارانی شوق می بارد! شوق یک پر...
بارانی می بارد! بی ابر و آسمان!
آقای رئیس جمهور!
تو که باران خورده اش هستی! خیس خیس! بی چتر! با همان گردن آویزی که دانه دانه باران به چهار خانه سفید و سیاهش نشسته و تو را مرد بارانی این راه بارانی کرده است آن قدر که رنگین کمانش مال تو باشد، با همان هفتاد رنگ!
می گویم راه بارانی! آخر سطری می گفت: بسیجی را به خاک آشناست.
اما من می گویم: مهر باران این سال ها خاکش راشسته و به بارانش مهمان ساخته، آن قدر تا مردان خاکی آن روزها، مردان بارانی این روزها باشند. باران باشند به باریدن بارانه ها، بارانه هایی برای این خاک که بوی نم دانه ها می دهد.
آقای رئیس جمهور!
تو که مرد باران خورده این روزها و آن روزهای به باران نشسته ای، ببار تا از بارشت، کاسه اطلس اطلسی ها به قطره ای مهمان شود، قطره ای که از ساتن آبی آسمان همان مردی می بارد که از طایفه باران بود و تو باران خورده اش.
قطره ای که از چهارخانه های سفید و سیاه آن گردن ها می بارید! گردن هایی که افراشتگی اش چون سرو از گردن آویزهای پارچه ای به خاک نشسته بود. همان که گاه هم شهادت می بارید
و چهارخانه های سفید و سیاه حالا گل داشتند. سرخ سرخ...
گفتی به خاک نشسته؟ خاک؟
می گویم نمی شود خاک را از چفیه های گل دار، از قامت های شاید خم،سربندهای بند شده بر سر، سجاده های سجده های خاک نشین و شقایق های غلتیده بر شط خون گرفت. حتی وقتی که
باران خورده باشند! خاک باران خورده!
آقای رئیس جمهور!
می خواهم بگویم:
اهالی باران و خاک...
اهالی...
قلمم هیچ نمی داند. چه بگوید؟ اهالی چه؟ نمی دانم!
تنها می خواهم زیر بارانش بمانم!
بمانم و بمانم و بمانم...
ببارد و ببارد و ببارد...
و بر من ببارد که اگر به خاکش غریب بودم، آشنای بارانش باشم! بارانی اش شوم.
آقای رئیس جمهور!
اگر تو بباری، خاک و بارانش با هم است.
من خاکی و بارانی می شوم با سهمی از ریز دانه ها و نم دانه ها!
همسایه باران و خاک!
اهل همین باران و خاک!
.jpg)
آقای رئیس جمهور! این بار تو صیادشان باش...
آقای رئیس جمهور!
دل که دریا باشد دریا می شود و موج هایش، دریا می شود و ماهیانش، دریا می شود و ساحلش، دریا می شود و صدف هایی که هدیه آب است به شن ماسه ها.
تو که دلت دریاست، می خواهم از دریایت ماهی بگیرم، نمی دانم ماهیگیر خوبی هستم یا؟...
اما خوب می دانم قلابی که به پهنه دلت افتد، بی نصیب نیست.
از دلت ماهی می گیرم! ماهی به رنگ خودم. ساحل را که می نگرم پر شده از امواج ماهیگیرانی که به دلت قلاب انداخته اند.
ماهی می خواهند...
بعضی به تنگ بلورشان، بعضی به سفره شان، بعضی به دریای دلشان، بعضی نیز به خشکی دلشان.
می خواهند از دلت ماهی بگیرند و به خشکی دریای دلشان رها کنند و از مرگ ماهی به خاکشان عکس یادگاری بگیرند، عکس یادگاری با قلاب و ماهی به خاک افتاده!
بعضی به قلابشان طعمه زده اند، ماهیگیرند! قلابشان، طعمه شان، ماهیان زیادی را از دل ژرفای آب به حقارت خاک کشانده است، ماهیانی که به روزگاری هم خانه دریا و زلالش بودند و به روزی دگر هم خانه خاکستر و خاک! اما من که می دانم ماهیان دلت قلاب شومشان را می شناسند.
آقای رئیس جمهور!
دریا نوازی کن و قلابشان را به سنگی نه، به صخره سنگی مهمان کن، نگذار دیگر به هیچ دریای زلال دلی، ماهیگیر باشند. نگذار دیگر قلابی به طعمه طمع به کران آبی آبی اندازند.
دلم می گوید دلشان را صید کن، این بار صیادشان تو باش! ماهیگیر ماهیگیرانی که به دریای دلت توری به بافت کین گسترانیده اند تا شاید آب گل آلود شود و از آب گل آلود ماهی بگیرند!
آقای رئیس جمهور!
دلم می گوید دلشان را صید کن، صید ماهیان به آب تردید نشسته خرد و کلانی که می خواهند صیاد ماهیان به آب یقین نشسته دل تو باشند.
آقای رئیس جمهور!
دلم می گوید دلشان را صید کن تا گرداب فتنه ماهیان جهل، آن ها را به تور دگری مهمان نسازد، توری که برای تو پهن است!
آقای رئیس جمهور! دلشان را صید کن و به قلابت مرهمی باش بر باله های به زخم نشسته ای که رهاورد کوسه ماهیان آب های بی رحمی و جفاست.
آقای رئیس جمهور!
می دانم که ماهیان دریایت به سلام طمع هر قلابی، علیک نمی گویند اما من از آب دلت، ماهی
رنگین کمانی این خاک را گرفته ام. ماهی هفت رنگی که ساکن دریای هیچ دل آقای رئیس جمهوری پیش از تو نبود، دریایی نبود که ماهی رنگین کمانی باشد.
ماهی هفت رنگ رنگین کمانی تو به عدالت، به شجاعت، به سخاوت، به صداقت، به عزت، به همت، به حمیت.
خیالت راحت، ماهی رنگین کمانی ات را به آبی دریای هر دل سپیدآبی چون تو می سپارم که هیچ دلی به رنگ تو بی نصیب از هفت رنگت نباشد.
آقای رئیس جمهور!
می خواهم به دریای دلت، همسفر سینه فراخ امواج، قایق سواری کنم و از هیاهوی مرغان دریایی رها بر پهنه ات، پر شوق گیرم و در قایقم، چهره به آب نشسته ماهیگیرانی را بنگرم که قلاب های بی ثمرشان از دریای دلت را به ساحل خشم می کوبند، قلاب هایی که به طعمه طمعشان ماهی دریا دلی نیست.
آقای رئیس جمهور!
من، مسافر دریایت این بار صیادی می شوم به صدف هایی که خانه نقلی دل مرواریدهاست.
مرواریدهایت را به دلم بند می کنم تا گردن آویزی باشد از برای کنایه به گردن هایی که بی نصیب از مروارید دلت به گلوبندی مهره وار، گردن برافراشته اند، گلوبندی که بند شده بر بیگانگی و عناد
و مهره هایی به رنگ و لعاب خودباختگی.
آقای رئیس جمهور!
من، تنها مسافر دریای دلت نیستم، به ساحل می آیم و به نرمی ماسه های نرم، قلعه ای می سازم و به باروی آن نشان خدایی خاکم را می آویزم تا هیچ خرچنگ ساحل نشینی لحظه ای به لحظه ای به اندیشه اش از برای براندازی به اندیشه ای نیندیشد.
آقای رئیس جمهور!
امروز را به دریای دلت گذران شد، دریایی که به شمال است و جنوب، شرق است و غرب.
دریایی که آرام پهنه اللهم عجل لولیک الفرج است و طوفان زده امواج دهشتناک و سهمگین به غرب و شرق نیست.
دریایی که به نیلی آسمانش، مرغان مهاجر پر پرواز هفت آسمان گشوده اند و از سخای ماهیانش، قلاب ماهیگران مرد به نان مهمان است و قلاب ماهیگیران قصه ماهی و آب گل آلود به بی ارمغانی رها شده بر امواج.
آقای رئیس جمهور!
این روز با دریای دلت عکس یادگاری می گیرم اما آن را به دلم قاب نمی کنم، به دلم رها می سازم تا شاید دریا شود و روزی مسافری به دریایش، عکس یادگاری بگیرد!

عطر اندیشه آقای رئیس جمهور...
اندیشه ات به چه عطر گرفته؟
به آبی دل خدا؟
به شکوفه های شکوفایی...
نه! پاییز و باران شکوفه؟
خوب است بگویم به سیب های سرخ و زرد پاییزه، شاید هم...
اما نه... عطر اندیشه ات برای اهالی آسمانی این خاک که به خاکش باغبان شده اند از برای لاله ها و شقایق ها، اطلسی ها و بنفشه ها، به بهار، به بهار گل ها ماناست نه سیب های سرخ و زرد پاییزه!
اندیشه ای که عطر می افشاند بر بی عطری ها! بر بی عطری هایی که سال ها عطر دوانید و هیچ مشامی به رایحه اش مهمان نشد!
عطر بی عطری!
چه واژه غریبی!
برای تو، تو که اندیشه ات عطر...
نه آن ها که اندیشه شان به بی عطری به خاکی که عطر افشان عشق بود و عاشقی لاله های عاشق گذشت.
آقای رئیس جمهور!
راستی نگفتی اندیشه ات به چه عطر گرفته؟
به...
سال ها پیش از تو قصه این بود، قصه اندیشه های آب و جارو نشده. قصه اندیشه هایی که لب حوض فیروزه اش...
کدام حوض فیروزه؟
مگر اندیشه شان آب داشت که حرفی از حوض فیروزه باشد؟
داشت! آب، نان! اما به کاسه هایشان، به سفره هایشان! نه کاسه تو، نه سفره من!
اندیشه بی آب و نان به این خاک نه به...
قصه اندیشه هایی که به خاکش شاخه ای، ساقه ای به جوانه، به رویش، نرسته بود چه رسد به غنچه گلی که به تنش، به تن اندیشه اش عطر باشد!
قصه اندیشه هایی که پاییزه بود!
قیصر می گفت:
سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
ولی دل به پاییز نسپرده ایم
اما نه! اندیشه شان سراپا زرد و پاییز بود و دل سپرده اش!
خیالت راحت، خبری از انارهای یاقوتی و خرمالوهای نارنجی پوش نبود، تا دلت بخواهد درختان خشکیده روح و جانی که به تن بی جانشان، کلاغ هایی به قارقار پاییزه، سرود حماسه یأس را سر می دادند، سرود حماسه سرسپردگی...
می دانی آقای رئیس جمهور!
این ها را قلمم نوشت تا بگوید این روزها، فصلگرد اندیشه های به پاییز نشسته کلاغان حماسه یأس و سرسپردگی است. اندیشه هایی که به بهار نیز پاییزه بود، چه رسد به برگ ریز پاییزانه شان!
چه برگ ریزی؟
مگر خبری از برگ و بار بود؟
تو شکوفه ای چیدی؟
تو سیبی بوییدی؟
تو بگو...
چه بود؟
آقای رئیس جمهور!
اما قصه شان به سر رسید! این بار حتی کلاغ آوازه خوان به قارقار و هیاهوی حماسه پاییزه یأس نیز به خانه اش نرسید!
تو اندیشه بی عطر پاییزه شان را به پاییز سپردی تا در خش خش برگ های چنار، به زیر قدم های عابری چکمه پوش به مرگ رود و در قارقار کلاغ ها به فراموشی دست باد سپرده شود و اندیشه ای به عطر همیشه بهار نرگس ها را به این خاک پاییزه بهار دادی!
بهار نوبرانه اندیشه!
آقای رئیس جمهور!
بهار اندیشه به این خاک، چون آلوچه های بهاره نوبرانه بود!
دیگر می شود از عطر اندیشه ات با شکوه شکوفه های شکوفایی عکس یادگاری گرفت و به سیب سرخ تک شاخه هایش گاز زد!
این روزها اقاقی ها، نسترن ها، شب بوها همه به عطر اندیشه تو، عطر پوش این خاک عطر نشان
شده اند.
این روزها دیگر گلاب اندیشه تو به هرگلبرگی روان است، جرعه ای از گلاب اندیشه تو!
اندیشه ای که عطر می گیرد به نرگس همیشه بهار اللهم عجل لولیک الفرج.
اندیشه ای که عطر می گیرد به عطر شقایق هایی که به خون، پیراهن تنشان سرخ شد.
اندیشه ای که عطر می گیرد به محمدی های آرمان رهبری که به محمدی ها نامش سلام است و صلوات
اندیشه ای که عطر می گیرد از یاسی که به دیوار کاهگلی دل مردمان این آب و خاک خزیده است.
آقای رئیس جمهور!
می خواهم از اندیشه ات نرگس ها، شقایق ها، محمدی ها، یاس ها را بر چینم و به عطر، به گلدان سبزابی این خاک، نشانم تا این خاک سبزابی به تاریخ بداند که روزی احمدی نژادی به اندیشه، گل ها داشت.
قصه آبان آبی 88
روزهای آبی و سفید خدا در دل هر ماه آسمانی اش، قصه ها دارند. قصه هایی از هزار و یک شب
شب ها، قصه هایی که گاه ستاره به آسمان شان نیست و گاه ستاره باران می شوند!
قصه آبان آبی ۵۸ را کتاب تاریخ برایمان گفت. قصه سیزدهمی که ستاره داشت به روزش، نه ۱۳ ستاره! ستاره باران بود.
قصه ای که ستاره های به پرچم نشسته استکبار را از بام فیروزه فام خاکمان خط زد تا روزها
و شب هامان به نقش ستاره های همسایه خورشید، نقاشی شوند نه ستاره های کاغذی کاخی که لباس سیاهی شب به تن دارد و به رنگ، تنها به رنگ سفید می خوانندش.
آقای رئیس جمهور!
آبان آبی، قصه ای برایمان گفت که کاخ سفید را سیاه کرد، سیاه تر از روزگار سیاهش که به آن
سیاهی روز می گذراند.
آبان آبی، قصه ها گفت. قصه ها از فهمیده ای که فهمیده، گل شد، گل شد به گلدان خالی خدا. گلدانی که فهمیده لاله ای می خواست تا به خاکش عطر بیفشاند. عطری به تسبیح خدا.
آقای رئیس جمهور!
آبان آبی را که ورق بزنی به برگ سیزدهش پروانه های بنفشی، پر اقتدار و بال حماسه گشوده اند که نقش بنفشابی و خاکی آب و خاکمان شده اند، نقشی که نقش می شود بر نشان تاریخ تا نشانی دوباره از سیزده آبان آبی بیابیم! نشانی به این سال سیب و عشق!
نشانی که به صف ها، صف به صف گل می شود و به گل ها، شاخه شاخه مشت می شود و به مرگی از برای کاخ سفید سیاه نشین به سینه سپر سپهر می کوبد!
آقای رئیس جمهور!
این است قصه آبان آبی، نه قصه خط خورده ای که می خواهند به تنش سبز بپوشانند و خط خوردگی چند باره ای باشند بر سطر ۸۸ سیزدهمی که می خواهد با کوله بار فهمیدگی ها و فهمیده هایش بیاید!کوله باری از ستاره هایی که به روز استکبار، شب شدند و لاله هایی که به خاک این خاک، ریشه دادند.
آقای رئیس جمهور!
می خواهند به سطر سبز و سفید و سرخ آبان آبی، سیاهه ای باشند به قلم سیاه اندیش اندیشه سیاه آنان که قصه ظلمانی شان به این خطه نارنج و نور، ۳۰ سال عاشقی است که به سر رسیده، قصه ای که هیچ فهمیده قلمی راوی اش نیست!
آقای رئیس جمهور!
می خواهند به تن پوشی سبز، قصه سیاه کاخ به رخساره سفید را از سر جهل گیرند!
یکی بود یکی نبود، غیر از خدا...
نه، آنجا خدایی نیست! خدا را چه به سیاهی ها؟
اما تا دلت بخواهد ناخدا می بینی، ناخداهایی فرصت طلب و مکار که سال هاست بر سیاق قصه ماهی و آب گل آلود، بر امواج دهشتناک فتنه و بلوا و حادثه های شوم، ناخدایی می کنند تا...
بگذریم!
من که می دانم قصه آبان آبی ۸۸، دوباره آبی می ماند!
قصه ای که گل ها به رنگ تو، به سبزی و سفیدی و سرخی ات، صف می شوند به ساقه و ریشه و برگها، شاخه شاخه، دشت دشت، می شکوفند و می خروشند و هر رستنی به هرز را بر ساحت این خاک خاکی ز ریشه می خشکانند آن جا که قصه آبان آبی دوباره آبی و آسمانی، روایت ستاره ها شود، بی هیچ هرز قامتی که می خواهد به تن این روز خار باشد، خار به خاکش و گل به دشت بیگانه!...
آقای رئیس جمهور!
راستی قصه آبان آبی این سال به روایت ملائک، آسمانی تر می شود، قصه ای که ملائک، فرش را به نور طلوع چلچراغ شیراز، مهمان می کنند...
و شمیم همیشه بهار ها، آبان آبی را به آسمانی ولادت امین ولایت، احمدبن موسی الکاظم«ع» آذین عطر می کنند.
همان که جلیل و کریم و با تقوا بود و هفتمین امیرزاده ولا حضرت موسی بن جعفر الکاظم«ع» او را دوست داشت و مقدم می شمرد...
همان آقایی که بعد از عروج سرخ پدر، خلق واله و حیران کمر بسته بیعت اش را به محضر شمس الشموس عالم، شهنشه سریر ارتضا حضرت علی بن موسی الرضا المرتضی علیه افضل التحیة و ثنا، نشاند و از مرز رد و قبول عشق، امانت ولایت را به غایت، عاشقی شد...
آقای رئیس جمهور!
تقارن عبرت آموزیست ولادت امین ولایت با سیزدهمین برگ آبانی که فریب خوردگان، بر آبی اش دانه تردید پاشیده اند تا شاید نحسی و فتنه، سبز شود اما...
امسال، زیبا قصه ای است قصه سیزدهمی به روایت گل و نور!
آقای رئیس جمهور!
تو گل می شوی به این روز و هر روز که امین ولایت ولای سید علی گل ها باشی! امین ولایت عطر گل!
از خیر سید الاعاظم احمدبن موسی الکاظم«شاهچراغ» تا سید علی حسینی دل ها.

خادم آقا می آید...
کبوتر می شوی و راهی شهر کبوترها! کبوترانه هایت را برای آقا می خوانی، از کبوترانه هایی که نی عشق می شوند و سرآغاز بشنو از نی چون حکایت می کند.
می خواهی حکایت کنی...
این جا حکایت کبوتر است و آقا...
قلمم می گوید: این روز، رایحه گل محمدی های محمد، آذین عطر شهر کبوترهاست.
تو گویی ماه به آسمان شب یازدهم می آید.
ملائک، این فیروزه روز به عرش می آیند، به عرش... آخر این روز، شهر کبوترها عرش می شود و فرشی نیست. به عرش می آیند و فرش، عرشی می شود از حرم تا خدا...
و تو، تو آقای رئیس جمهور! کبوتر می شوی به این دیار که رضایش، ذی القعده را به گل می نشاند.
کبوترانه های تو این روز برای آهوان رمیده دل اهالی شهر کبوترها، باران می شود و دانه دانه می بارد بر قنوت دست هایی که بارش را از ابر دستان تو می خواهند. تویی که باید باران باشی و بباری بر این صحن بارانی، بباری تا آقای شهر کبوترها که شرط قلعه ایمان و امان است و نقل نور و نبات حیات و شهد شیرین و شریف انگبین شفاعتش، منتهای خواهش دل ها، بر تو ببارد.
این جا، حکایت تو و آقا و اهالی شهر کبوترهاست!
شهری که اسپندپوش می شود از برای آمدنت! کبوتر که می شوی از بال تو تا ضریح، راهی نیست.
اهالی اش به برگ گل می نویسند که تو آمدی...
خادم آقا می آید...
یادت که هست قلمم می گفت: اگر خادم این خلق باشی، خادم آقا می شوی!
آقایی که این روز، شهر کبوترها را به شکوفه نشانده. شهری که به گل و اسپند می نشیند از برای آقا و خادمش، آقایی که رضا می شود برای مشهد و خادمی که کبوتر می شود برای رضایش.
راستی آقای رئیس جمهور!
شناسنامه ات می گوید:۶/ ۸/۱۳۳۵
و چه شادمانه است که این یکتا روز در صفحه کاغذی شناسنامه ات نیز چون دیروزهایت به ساقه ترد نیلوفرانه های بنفش خدمت، تاب عشق می خورد نه یک کیک شکلاتی چند طبقه و...
و آن جا که اهالی آینه و گنبد به همصدایی، ترنم می شوند و می سرایند: صل علی محمد...
وبه تعبیر مشت ها که به دل آسمانی آسمان می کوبند: دسته گل محمدی... انگار برایت جشن تولدی به پاست...
جشنی که شکوهش چشمان آبی و خاکی جهان را به شگفتی این سرور می خواند.
آقای رئیس جمهور!
کبوتر شدنت از گنبد تا سقاخانه اش هدیه این سال تولد توست، پس کبوترانه هایت را به باران سخا، ببار بر اهالی شهر کبوترها که آقایش به نگاهت آفرین گوید...
آقای رئیس جمهور!
این کبوترانه ها، هدیه خادمی است به آقا! هدیه خادمی از خلق تا حرم. کبوتری از ضریح تا گنبد طوافگاه آفتاب عشیره نور و منشور شور و شعور که زیباتر از صریر قلم شکسته چون منی، قیصر شعر و امین ادبیات، عاشقانه برایش سروده است:
چشمه های خروشان، تو را می شناسند
موج های پریشان، تو را می شناسند
پرسش تشنگی را تو آبی، جوابی
ریگ های بیابان، تو را می شناسند
نام تو رخصت رویش است و طراوت
زین سبب برگ و باران، تو را می شناسند
هم تو گل های این باغ را می شناسی
هم تمام شهیدان تو را می شناسند
از نشابور بر موجی از لا، گذشتی
ای که امواج طوفان ، تو را می شناسند
بوی توحید، مشروط بر بودن توست
ای که آیات قرآن، تو را می شناسند
گرچه روی از همه خلق، پوشیده داری
آی پیدای پنهان، تو را می شناسند
اینک ای خوب، فصل غریبی سر آمد
چون تمام غریبان، تو را می شناسند
کاش من هم عبور تو را دیده بودم
کوچه های خراسان، تو را می شناسند

آقای رئیس جمهور! به رنگ تو که باشد آسمان هم سبز است...
بی نقاب!
زرد، خورشیدت را به آفتابگردان ها گل می دهد...
قرمز، گیلاس های تابستانه را نشانه می رود تا به هیاهوی گنجشک ها پاسخی سرخ و آبدار دهد...
آبی که آسمان می شود تا رودخانه دفترچه نقاشی مان بی رنگ نماند...
صورتی که گلخند اقاقی ها ست... همان نازدانه های خاک!
سیاه! بیکار است... بچه ها دوستش ندارند! تیز و تراشیده اما تنها گوشه جعبه مداد رنگی...
بگویم خاک می خورد... نه...
گاهی مو می شود برای دخترک مو قرمز!
آن شرلی را نمی گویم، آن شرلی با موهای قرمز و رویای لباس آستین پفی!
کاش مداد سیاه بود و موهای قرمز آن شرلی را به سیاهی اش مهمان می کرد، آن وقت آنه به آرزویش می رسید!
آرزوی سیاهش!
آرزوی سیاه؟
می ترسم!
تو که نداری؟
خوب است آن شرلی موهایش همیشه قرمز باشد!
آقای رئیس جمهور!
قصه چند رنگ از مداد رنگی ۶ رنگمان را برایت گفتم؟
۶. سبز...
برگ می شود به نیلوفرهای بنفش آبی...
رنگ می شود به درختچه های دفترچه نقاشی من و تو...
درختچه های سیب و گلابی!
یک سیب به من می دهی؟ همان سیب های زرد که نقاش اش تو می شوی!
و سبز می شود به سبزه هایی که خرگوش بازیگوشت جست می زند به سبزی شان!
سبز، سرباز همیشه آماده جعبه مداد رنگی مان!
آقای رئیس چمهور!
اما این روزها که دیگر خبری از مداد رنگی های ۶ رنگ جعبه مقوایی فصل کودکی مان نیست، رنگ ها همه چند رنگ اند!
سیاه! دیگر بیکار نیست و حتی تنها گوشه جعبه مداد رنگی...
رنگ می شود!
رنگ می کند!
شکوفه های سفید و صورتی! سیب های سرخ تک شاخه! تک شاخه های به سبز نشسته...
به سبز جوانه ها! جوانه های...
رنگ می شود و رنگ می کند!
به نگاهی ریحان! به نگاهی حریر ترد جوانه ها! و به نگاهی همان سرباز همیشه آماده جعبه مداد رنگی ۶ رنگ آن سال ها!
پاک کن را که برداری...
همه چیز به قلم سیاه، سیاه رنگ می شود! نقاشی لعاب می خواهد، سبز! سایه روشن سیاهی های سیاه می شود تا نگاهت سبز ببیند، سبز بچیند!
سبز بچیند میوه های کال...
سیاه با نقاب سبز؟
بازی رنگ ها است؟
آقای رئیس جمهور!
دلم برای سبز مداد رنگی ۶ رنگ جعبه مقوایی مان تنگ شده است!
سبز یک رنگمان!
سرباز همیشگی رنگ ها!
نگاه ترد جوانه ها بی رنگ است!
سراغ سبز آن روزها را از تو می گیرم!
تو که سبز داری، نه در جعبه مقوایی مداد رنگی ات! به نشان ۳ رنگ خدایی مان!
همان نشانی که سبز می شود تا...
سفید می شود تا پر پرواز کبوترها...
و سرخ می شود تا نقش لاله ها...
نگفتی سبز می شود تا کجا؟
سبزت را به من می دهی؟
می خواهم...
می خواهم...
می خواهم زمرد خاکم، سبز تو باشد! سبز خدای پرچم من...
آقای رئیس جمهور!
پاک کن را بر می دارم و نقاب سبز سیاه را پاک می کنم و به قلم سبز تو خاکم را سبز می کشم!
نقاش خاکم می شوی؟
چه رنگی می خواهی؟
آقای رئیس جمهور!
می خواهم آسمانش سبز باشد با ستاره های آبی!
چرا آبی آسمانی؟
این بار سبز آسمانی!
سبز آسمانی به قلم تو...
به رنگ تو...
به رنگ تو که باشد آسمان هم سبز است!

آقای رئیس جمهور و ماهی قرمز تنگ بلور آرزوها...
آرزو می کنی؟
بچه ها می گویند: ماهی قرمز تنگ بلور آرزوها، آرزوها را برآورده می کند!
آرزو کن...
آرزو تا شاید ماهی قرمز تنگ بلور آرزوها...
پیش از تو این بود!
آرزو...
تنها آرزو...
برای رویش نیلوفرانه نوآوری بر این خاک فیروزه...
برای شکوفایی شکوفه های شکوفایی بر شکوه ساحتش...
برای فراز ۳ رنگ خدایی سبز، سفید و سرخ پرچم آسمانی اش بر بام این کره خاکی...
برای...
اما آرزوها به دل نبود...
آرزو خوب بود و قشنگ اگر ماهی قرمز تنگ بلور آرزوها برآورده می کرد، نه آقای رئیس جمهور آن روزها...
می دانی قصه غول چراغ جادو بر سطر سطر دفترچه ذهنم به قلم یادها نگاشته شد!
دفترچه ذهن؟
چند برگ است؟
قصه غول چراغ جادو و ارباب!
قصه ماهی قرمز تنگ بلور آرزوها و آقای رئیس جمهور!
می دانی انگار می خواستند چراغ جادویی باشد و آرزویی، تا شاید آن روز این خاک بر این کره آبی و خاکی به نگاهی جلوه نماید!
به نگاهی...
می گویم: نکند اگر چراغ جادیی بود و آرزویی و آقای رئیس جمهوری باز هم خبری از آرزو برای این خاک نبود!
آرزوهایشان را به صف می کشیدند و شاید انتهای این صف طویل می شد سراغ این خاک را گرفت!
شاید...
۳۰ آرزو ؟
۳۰۰ آرزو ؟
۳۰۰۰ آرزو ؟
تو که می دانی چراغ جادو تنها ۳ آرزو را برآورده می کرد...
و این خاک...
و این خاک بی غنچه های آبی آرزو کویر می شد!
اما تو... تو آقای رئیس جمهور!
من که می دانم گل بوته های یاس سپید آرزوهایت برای فیروزه این خاک از...
از کجا تا کجا؟
چند گل بوته یاس سپید آرزو داری؟
چیدنی است؟
می شود یک پر یاس را آذین روسری صورتی ام کنم؟
همان یاس آرزوها که بر گلدان سبزینه دلت کاشتی...
برایش ابر، باران و خورشید شدی...
گاهی هم پنبه دانه های برفی!
آدم برفی بسازیم؟
من هویج و زغال دارم!
چه می گویم...
همان یاس ها یی که...
من که می دانم تو رویای هیچ چراغ جادویی نداری...
برای این خاک فیروزه یاس های آرزو را می پرورانی، می پرورانی به خاک عمل...
و اینجاست که تو ماهی قرمز تنگ بلور آرزوها می شوی!
همان که بچه ها می گویند آرزوها را برآورده می کند...
نه ...
همان که اهل این آب و خاک می گویند آرزوها را برآورده می کند.
آقای رئیس جمهور!
آرزو کنم؟
مگر تو ماهی تنگ بلور آرزوها نیستی؟
آرزو می کنم یک عروسک...
نه...
آرزو می کنم یک گوشواره...
نه...
آرزو می کنم این خاک، هیچ روز، هیچ شب تشنه نباشد... تشنه هیچ تشنگی!
و تو در جواب آرزویم می گویی:
اگر تشنه شد آبم را به تشنگی اش می نوشانم، به جوانه هایش!
می گویم:
اما، آقای رئیس جمهور!
ماهی می میرد!
می گویی:
ماهی قرمز تنگ بلور آرزوهای این خاک بودن یعنی این!
خیلی ها ماهی تنگ بلور آرزوهای این خاک شدند و به خاکش...
نمی گذارم جوانه ای کویر شود.
تو آرزو نمی کنی؟

ریحان باغچه سیمانی آقای رئیس جمهور!
گمان می کنم باغبان خوبی باشی، این را از باغچه سبز اما سیمانی خانه کوچک و قدیمی ات فهمیدم،
همان خانه ای که اتفاقا شبیه خانه رئیس جمهورها است!
خیلی وقت بود که دیگر نمی شد سراغ ریحان و نعناع را از باغچه خانه یک رئیس جمهور گرفت!
می دانی مگر قرار است همیشه کاخ ها میزبان رئیس جمهورها باشند، پس سهم یک خانه نقلی اما پر از عطر همیشگی خدای شمعدانی ها از یک رئیس جمهور چه می شود؟
تو که آمدی...
جوانه خنده دوباره به ساحت گلدان خانه های بی زرق و برق روییده...
شادی ریحان ها در لباس سبز باغچه دیدنی است...
و گریه دوباره به چشم تر باران آمده تا بر زلف اطلسی ها نقشی از شبنم را به طراوت نشاند.
فکر می کنم، نه یقین دارم دیگر کسی عدالت را با الف نمی نویسد، آخر تا دیروز دیکته هایشان صفر بود،
نه... نه فقط به خاطر عدالت، خیلی وقت ها واژه ها را جا می انداختند و حتی از سفیدی دل کاغذ پاکشان می کردند!
از قانون بگویم یا...
بگذریم!
تو که آمدی...
می دانی در این آمدن ها چه قدر معنای رئیس و خادم به هم نز دیک شد!
آقای رئیس جمهور!
ایران بوی ریحان می دهد، بوی یک قنوت پر گل تو کنار برگ های ترد و سبز نگینی شان!
بوی کاشته هایت، کاشته هایی که امروز داس برداشت را صدا می زنند.
آقای رئیس جمهور!
راستی امروز ریحان باغچه سیمانی خانه ات مهمان فضای حرف های من شد، عطر دوانید و حتی مهمان سفره ام!
حیف است سفره ای بی نان و ریحان و پنیر...
بسم الله

آقای رئیس جمهور! دلت را قاب کدام لاله کرده ای؟
می خواهم برایت قصه بگویم، قصه از شب هایی که تو ستاره هایش را چیدی و سنگر دلت کردی اما من ستاره چینی ات را ندیدم.
قصه از باران هایی که تو چترش شدی و من خیس نشدم!
قصه از کدام باران؟
اگر ببارد دوباره چتر من می شوی یا من چتر تو شوم؟ شاید هم هر دو چتر خاکمان!
آقای رئیس جمهور!
من همیشه باران دفترچه نقاش ام را آبی می کشیدم، آبی کم رنگ...
نم نم بود تا عروسک بازیگوشم خیس نشود!
اما می گویند، فرشته ها می گویند: باران آن روزها آبی نبود، نم نم هم بود!
همه خیس بودند، خیس خیس!
راستی می خواستم برایت قصه بگویم:
یکی بود یکی نبود...
۱۳۵۹ ایران بارانی شد!
ابر دانه هایش سپید و پنبه ای نبود، از همان ها که دفترچه من داشت...
ابرهایش...
بعضی چتر شدند!
لاله؟
بارید...
۵،۴،۳،۲،۱
نه... ۲۹۲۰ روز...
نگاه کن چترها همه لاله اند...
چتر لاله ها...
بعضی چترها، نه لاله ها آن قدر بارانی شدند که حالا قاب طاقچه دل باران خورده اهالی این خاک اند، کنار آینه شمعدان آن روزها.
حیف بود لاله ای قاب دلم نشود، پرپر بود که قابش کردم...
آقای رئیس جمهور!
قصه من به سر رسید اما این قصه هیچ گاه به سر نمی رسد!
قصه لاله ۵۹ و قاب؟
قصه لاله هایی که قاب می شوند، با یک روبان...
من که می گویم: با ۳ رنگ سبز و سفید و قرمز از بال فرشته ها...
بعضی ساقه شکسته اند، قاب صدایشان می کند...
تاریخ عکسشان ۵۹ تا ۶۸ است، تاریخ قابشان را تو می دانی؟
آقای رئیس جمهور!
لب پنجره نمناک هر دل باران خورده گلدان خالی لاله ها را می بینی؟
می خواهی با هم جای لاله ها گل بکاریم؟
من قلمه شمعدانی دارم... شمعدانی قرمز، همان که لب حوض مرمر آن سالها بود.
اما نه... جای لاله ها را نباید شمعدانی کاشت، جای شمعدان ها را باید شمعدانی گذاشت!
خوب است همیشه بهار بکاریم...
همیشه بهار تا گلدان لاله هایمان همیشه بهار بماند، آن وقت ایران با همیشه بهارها، همیشه بهار است.
تو برایشان خورشید می شوی؟
آقای رئیس جمهور!
همیشه بهارها لاله نمی شوند اما لاله ها همیشه بهاراند...
راستی نگفتی: دلت را قاب کدام لاله کرده ای؟ شقایق هم قبول است.

This Template Designed By kohsorkh.blogfa.com
کپي برداري از مطالب اين وبلاگ با درج منبع آن اشکالي ندارد .